میترا

مهر (میترا) چشم دادگاه عدالت است. فروزهء خدایی و ایزدیست که همه چیز را می بیند. هیچ چیز را نمی توان از دید او پنهان داشت. میترا از مهم ترین خدایان آریایی است که جای خود را با نام ایزد (فرشته) در فرهنگ زرتشتی استوار کرده است. درازترین یشت در نیایش مهر سروده شده است. او نیرومند، کوشا، درست، باشکوه و بدون گذشت است. از نظر اخلاقی، میترا پاسدار راستی و پیمان است. هر کس پیمان شکنی کند، مورد بازخواست میترا است و تنبیه می شود. از نظر دنیایی، میترا پاسدار نور و نگهبان کشتزارهاست.

روز جمعه است و همه خانه مادر بزرگ جمعند .بگو مگو و سرو صدا و گاهی هم اعتراض مادر بزرگ نسبت به شیطونی بچه ها ،روزهای جمعه همیشه به همین منوال بوده و هست خاله ها و دایی ها و دوستان و آشنایان هر کدوم که دوست داشتند ان جا هستند ،مگر چه اتفاقی بیفته که کسی غایب باشه ،خانه مادر یزرگ زیاد بزرگ نیست از دو تا اتاق تشکیل شده که یکی از انها  دو اتاق تو در تو است با وسایل و امکانات ساده ، اتاق دیگر هم اتاق مهمان است که کسی نباید وارد ان شود والبته این تهدید برای بچه های شری مثل دخترک و بقیه هیچ وقت جدی گرفته نمی شود و انها هر کاری که دوست داشته باشند می کنند.

دخترک و  بقیه به امید مادر بزرگ می ایند البته پدر بزرگ هم هست، خوب یک کمی بد اخلاق است و این باعث شده تا همه بگند خانه مادر بزرگ. 

همه چیز ساده است و بی ریا،موقع ناهار سفره پهن  می شود  سفره ای که سر تاسر اتاق را پر میکند و غذای ساده و در حد وسع انها.

 دخترک  با خود می اندیشد که : من این جا نمی مانم بزرگ که شدم از این جا میروم در س می خوانم کار می کنم و پولدار و با کلاس می شوم . من این زندگی ساده را دوست ندارم....،

سالها می گذرند و دخترک می رود  و جای او جمعه ها کنار سفره مادر بزرگ خالی می ماند روزگار برای او تغییر میکند اما  خانه همان خانه است و جمع  همان جمع.

او بزرگ می شود با کلاس میشود و جذاب و دوست داشتنی، با ادمهای متفاوت اشنا میشود و به خانه های ادمهای پولداری که همیشه در ذهن داشت سر ک می کشد  و برا ی خود جستجو ها میکند،اما یک چیزی را در  وجود خود و انها خالی میبیند یک احساسی که نمی داند چیست؟ و باعث شده که خشنود نباشد.

اکنون دخترک باز گشته و همانی شده که می خواسته،خانه هست دخترک هست احساس گمگشته هست اما یک چیز نیست ان جمع با صفا ،ساده اخه فقط مادر بزرگ نیست


                                                                   

 

 

 

 

یک گوشه

هوای سرد  زمستانی به شد ت بر صور تش می کوبد و سرما تا اعماق وجودش را ه میابد.د رحالی که منتظرایستاده به حرکات دیگران نگاه میکند که چگونه هرکس در تلاش است تا هر چه زودتر سرپناهی بیابد تا از دست این سرمای نابکار نجات یابد . به خود می اندیشد و ناخود اگاه  تمام زندگی اش در مقابل چشمانش به حرکت در می ایند . کم کم دوران جوانی را پشت سر می گذارد و در ابتدای ورود به تاریخ جدیدی از زندگی اش است .همراه مرور خود احساسات گره خورده با انها نیز می ایند و غمی سرد به سرمای  زمستان بر دلش می نشیند.اندکی بر خود می گرید و اندکی نهیب که هنوز زود است برای ایستادن و راه برای رفتن بسیار .هنوز منتظر است او که باید میا مدکمی دیر کرده است  و از این همه سرما دلخور است . نگاه  بر می گرداند پیرمردی سفید موی ان طرف زیر پل  می بیند که با نگاه ملتمسش از او می خواهد تا جورابی از او بخرد  وجودش یخ می بندد به سوی او می رود و اسکناس ۵۰۰ تومانی در دستش می گذارد پیرمرد خوشحال میشود و لب به دعا می گشاید و او کمی احساس ارامش  میکند. همیشه نسبت پیرمردهای سفید موی احساس خاصی داشته و در لابلای چین و چورک چهره هاشان داستانی راجستجو می کند انگار می خواهد معنای زندگی را از انها دریابد انهایی که گذر لحظه ها غرور جوانی اشان را شکسته و خمیده و فرسوده اشان نموده و شاید نمایشی از خود در ایند ه ای نه چندان دور را می نگرد.!؟

چقدر دیر کرده؟   نه او  بی قرار است و تاب انتظار ندارد .اما هنوز زود است برای خاموش شدن و سکوت  هنوز زمان برای پیش رفتن هست برای ماندن برای گفتن  و برای رسیدن...اما در ورای تمام این بودن ها یک چیز نیست و ان دلی برای دریافت تمام این بودن ها.